خرید بک لینک

سید علیرضا هاشمی

چشمم که به چشمش افتاد، غریبه نبود. اما نگاهم را از نگاهش گرفتم تا از هزار توی مغزم به جستجویش بپردازم. آری معلمم بود با همان قامت بلند و استخوانی با پوستی روشن و موهایی نرم و خرمایی. اما جز این تصویر، هیچ نامی به ذهنم نیامد، فقط xadدانستم که معلم زبان انگلیسی دوره راهنمایی ام بود.

تازه از اتومبیل پیاده شده بودم و برای خرید میوه به میدان میوه و تره بار محله مان، میدان المپیک می رفتم. تداخل نگاهم با جستجوی ذهنی ام ثانیه ای بیشتر طول نکشید. از کنارم که عبور کرد، برگشتم و قامت همچنان استوارش را که بر عصایی چوبی و قهوه ای رنگ تکیه گاه می کرد، برانداز کردم. در دست دیگرش دو سه کیسه نایلکس میوه بود که وزن بار آن برای زن مسنی چون او سنگین می نمود.

تصمیمم را گرفتم و به سویش روان شدم و با افزودن بر قدم هایم فاصله ایجاد شده را طی کردم و کنارش قرار گرفتم. سلام کردم. نگاهم کرد و چهره اش را به چهره ام دوخت و با صدایی آمیخته به محبت پاسخ سلامم را داد. اجازه خواستم تا نایلکس میوه ها را از دستش بگیرم و در عین حال گفتم که شما معلم دوران راهنمایی من بودید. لبخند مادرانه ای بر چهره اش نشست و انگشتانش را که خالی از وزن کیسة نایلکس ها شده بود، به احترام روی سینه اش قرار داد.

برچسب: نویسنده: آبتین نیکنام تاريخ: يکشنبه 15 ارديبهشت 1398 ساعت: 5:28

صفحه بندی